تبليغاتX
دختر لر
دختر لر

اولین بار رو که دیدمش درست یادمه. روی اولین صندلی سایت دانشکده نشسته بود. چن نفر دیگه هم پیشش بودن که یادم نیست کیا بودن. مقنعه ی کرمش رو خوب یادمه. تا منو دید، صندلیشو چرخوند و پرسید شما ورودی امسالید؟ ( یا چیزی توی این مایه ها). کلی سوال پیچم کرد. مکالمه اون روزمون با لبخند و نگاه های کنجکاوانه تمام شد.

یکی، دو هفته بعدش بود که جلوی در خوابگاه دیدمش. چن نفر دیگه ای هم پیشش بودن که خوب یادمه کیا بودن. کلی با بقیه کمک کردن تا مامانم بیاد اتاق های خوابگاه رو ببینه منو بذاره اونجا.

از اون روز هر روز و هر شب می دیدمش. اتاقش طبقه اول بود، ما طبقه چهارم، ولی همیشه پیش ما بود. البته از ترم بعدی اومد توی اتاق ما. عاشق تختش بودم. چندتایی دشک روی هم گذاشته بود که وقتی می خوابیدی، فرو می رفتی توشون. تعداد دفعاتی که روی تختش خوابم برد زیاد بودن.

 سبزه رو، شیطون و با انرژی، مهربون، با مسئولیت، آشپز، تودار  وکنجکاو.

بعد از دوران خوابگاه دو، سه سالی رو توی یه خونه دانشجویی با چن نفر دیگه که باز هم خوب یادمه کیا بودن سپری کردیم. با هم همکار هم شدیم در دو جای مختلف. توی اون خونه خیلی شب ها رو تنهایی با هم گذروندیم. خوش گذروندیم. درد و دل کردیم. شیطنت کردیم. خاطره درست کردیم.

الان بیشتر فقط یه نفر پیششه. همراه خوبیه که اون بیشتر وقتش رو باهاش می گذرونه. دوست داره هر چیز خوبی که هست رو کادو کنه بهش بده. حتی حرف هاشو.

بگذریم. حالا اون دیگه داره بار سفر می بنده که بره. می خواد چند وقتی رو تا شروع زندگی جدیدش پیش خانواده اش باشه. می خواد یه انرژی بگیره برای همراه بودن با همراهش.

یه عالمه بهش عادت کردم. دلم براش تنگ میشه حتی برای همین مدت کم تا برگرده.

همراهش زود برو دنبالش.

افسانه زودی برگرد.

دوست دارم. دوست داریم!

 

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1388/06/24 توسط نازنین |
Blog Skin