بعد از مدت ها خاله ی بچه های در و همسایه و فک و فامیل...
من بلاخره خاله شدم. خاله واقعی واقعی.
اولین بار رو که دیدمش درست یادمه. روی اولین صندلی سایت دانشکده نشسته بود. چن نفر دیگه هم پیشش بودن که یادم نیست کیا بودن. مقنعه ی کرمش رو خوب یادمه. تا منو دید، صندلیشو چرخوند و پرسید شما ورودی امسالید؟ ( یا چیزی توی این مایه ها). کلی سوال پیچم کرد. مکالمه اون روزمون با لبخند و نگاه های کنجکاوانه تمام شد.
یکی، دو هفته بعدش بود که جلوی در خوابگاه دیدمش. چن نفر دیگه ای هم پیشش بودن که خوب یادمه کیا بودن. کلی با بقیه کمک کردن تا مامانم بیاد اتاق های خوابگاه رو ببینه منو بذاره اونجا.
از اون روز هر روز و هر شب می دیدمش. اتاقش طبقه اول بود، ما طبقه چهارم، ولی همیشه پیش ما بود. البته از ترم بعدی اومد توی اتاق ما. عاشق تختش بودم. چندتایی دشک روی هم گذاشته بود که وقتی می خوابیدی، فرو می رفتی توشون. تعداد دفعاتی که روی تختش خوابم برد زیاد بودن.
سبزه رو، شیطون و با انرژی، مهربون، با مسئولیت، آشپز، تودار وکنجکاو.
بعد از دوران خوابگاه دو، سه سالی رو توی یه خونه دانشجویی با چن نفر دیگه که باز هم خوب یادمه کیا بودن سپری کردیم. با هم همکار هم شدیم در دو جای مختلف. توی اون خونه خیلی شب ها رو تنهایی با هم گذروندیم. خوش گذروندیم. درد و دل کردیم. شیطنت کردیم. خاطره درست کردیم.
الان بیشتر فقط یه نفر پیششه. همراه خوبیه که اون بیشتر وقتش رو باهاش می گذرونه. دوست داره هر چیز خوبی که هست رو کادو کنه بهش بده. حتی حرف هاشو.
بگذریم. حالا اون دیگه داره بار سفر می بنده که بره. می خواد چند وقتی رو تا شروع زندگی جدیدش پیش خانواده اش باشه. می خواد یه انرژی بگیره برای همراه بودن با همراهش.
یه عالمه بهش عادت کردم. دلم براش تنگ میشه حتی برای همین مدت کم تا برگرده.
همراهش زود برو دنبالش.
افسانه زودی برگرد.
دوست دارم. دوست داریم!
باد تند بهاري
موهاي دخترك
پر از شكوفه هاي سفيد...

اصلا یادم نمی آد آخرین باری که توی دریا شنا کردم کی بوده. حتی شک دارم که شنا کردم یا نه. ولی آخر هفته گذشته جوری تجربه اش کردم که هیچ وقت یادم نره یا به قول شاعر گفتنی : خاطرات شمال محاله یادم بره.
لذت پرت کردن دمپایی توی ساحل و دویدن توی آب سرد دریا، سوار بر موج ها شدن و صخره شدن در برابر اونها، مثل تکه چوب های معلق روی آب شدن، پخش کردن موهات روی آب تا شاید اون ماهی ریزا بینش شنا کنن، خوابیدن تمام قد زیر شن های خنک ساحل و نشستن زیر آفتاب و درخشش پوست خیست رو تماشا کردن، شاید، به حرف، لذت های کلیشه ای و ثابت دریا باشن اما...
تجربه کنید می فهمید!
پ.ن: لذت آخری بدجوری سوزوندم. جوری که الان پوست تنم چندین درجه سیاه شده و البته بسیار می سوزه و می خاره.
تو فقط نگاهم کن!
نفس هایم بریده می شوند و
برای آمدن و نیامدن تقلا می کنند!
تنفس مصنوعی هم بدهی
بیشتر میمیرم...
برای تو.
دیروز برای دومین بار رفتم خونه دوران مجردی و دانشجویی ( ماندگار 170 قدیم ). تقریبا چیزی نمونده که بسته بندی نکرده باشم. راستی چرا، تمام خاطراتم را یک جا گذاشتم همون جا بمونه.هیچی نبردم، هیچیه هیچی! راستی چرا یادشون رو بردم. راستش، این خونه اگر چه دعوا داشت، جدایی داشت، قهر و لجبازی داشت ولی پر بود از چیزایی که وقتی یادشون می افتی یه لبخند می زنی و سری تکون می دی و می گی آخی! یادش بخیر، چه دورانی داشتیم.
می دونم، بعد از این خیلی خواهیم گفت:
شب یلدا یادته؟ هندونه خوردن، آبگوشت خوردن یادته؟ قرعه کشی کردن یادته؟ جای لک های روی دیوار یادته؟ ترشی دزدی یادته؟ ابر و خورشید و آدم برفی خونه یادته؟ اقدس یادته؟ عروسی از بلی بلند چین دره خل یادته؟ رقص های نصف شبانه یادته؟ باغچه اینا یادته؟ نازنین یادته؟ افسانه یادته؟ زری یادته؟ نادیا یادته؟ ماندگار 170 یادته؟...
...
این روزها باید از یه خونه دیگه هم خداحافظی کنم. منتها این دفعه از راه دور. شهری که توش به دنیا اومدم. خونه ای که توش بزرگ شدم. راه دور بود و فرصتی نبود برای آخرین بار. مامانم قول داده از وسیله هام چیزی رو دور نریزه. گفته در اولین فرصت همه اشون رو برات پست می کنم. ولی من دلم می خواست برای آخرین بار برم و از توی پنجره اتاقم توی باغ رو نگاه کنم، همون پنجره ای که شبا از توش بیرون رو نگاه می کردم و دنبال جن و دزد می گشتم. دلم می خواست برای آخرین بارحوصله ام سر بره و بابام ببرتم بیرون و توی خیابونای شهر " تابم بده". دلم می خواست برای آخرین بار برم و کلاه حصیری بذارم و از توی باغمون یک دسته بزرگ از غنچه های رز مشکی بچینم. درخت ها رو آب بدم و علف های هرز و بکنم. دلم می خواست برای آخرین بار برم گچساران.
...
خانه جدید، خاطرات جدید پیشا پیش یادتان بخیر!
