تبليغاتX
دختر لر
دختر لر

آفتاب گرم و سوزان است

سراب می بینم

نه شاید حلقه ی اشک در چشمم باشد

پاهایم روی زمین می سوزند

و قلبم در سینه ام

گلویم درد می کند

از بس فروخوردم این بغض خفه کننده را

انگار ساعت هاست که در راه خانه ام

این خانه چقدر دور است

بند کفش هایم کمندی شده اند برای رام کردن پاهای در گریزم

خم می شوم که بندها را ببندم

 قطره اشکی بر پشت دستم می چکد

درست همان جایی که تو بوسه زدی

یادت در ذهنم قوی تر می شود

و سراب دریا می شود

به این امید خود را به خانه می رسانم

تا در خلوت گل های بالشم را آب بدهم

اما به خانه که می رسم

دریا کویر میشود

و سعی من حتی برای پیدا کردن سرابی بی نتیجه می ماند

به خواب می روم

و من آسمان می شوم

و می گریم.

بیدار که می شوم غنچه های بالشم باز شده اند.

 

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1387/05/16 توسط نازنین |

توی یکی از همین خونه ها،همین نزدیکی ها،دل یکی آتیش گرفته. از روی بوم هم که نیگا کنین می بینین که از توی یکی از همین خونه ها آتیش می ریزه بیرون. دل یکی آتیش گرفته. تو اومدی اما کمی دیر. از ته یه خیابون دراز. مث یه سایه ی نگرانی. کمی دیر اومدی اما حسابی تجلی کردی و دل یکی رو آتیش زدی. به من می گن چیزی نگو. نباید هم بگم اما دل یکی داره آتیش می گیره. دل یکی داره اینجا خاکستر می شه. کمی دیر اومدی اما یک راست رفتی سر وقت دل یکی و دست کردی تو سینه ش و دل ش رو آوردی بیرون و انداختی تو آتیش و بعد گذاشتی ش سر جاش. واسه همینه که دل یکی آتیش گرفته و داره گم می شه.یکی داره گر می گیره. دل یکی آتیش گرفته.یه نفر یه چیکه آب بریزه رو دل ش شاید خنک شه.میون این همه خونه که خفه خون گرفته ن،یه خونه هست که دل یکی داره توش خاکستر می شه. یکی هوس کرده بپره تو دستات و خودش رو غرق کنه.
یکی می خواد نگات کنه.نه،می خواد بشنفتت. می خواد بپره تو صدات. یکی می خواد ورت داره و ببردت اون بالا و بذارتت رو کوه و بعد بدوه تا ته دره و از اونجا نگات کنه. یکی می ترسه از نزدیک تماشات کنه.یکی می خواد تو چشات شنا کنه..
یکی این جا سردشه. یکی همه ش شده زمستون. یکی بغض گیر کرده تو گلوش داره خفه می شه.وقتی حرف می زدی، یکی نه به چیزایی که می گفتی که به صدات، به محض صدات گوش می داد.یکی محو شده بود تو صدات.یکی دل تنگه. توی یکی از همین خونه ها، همین نزدیکی ها، دل یکی آتیش گرفته. کسی یه چیکه آب بریزه رو دل ش شاید خنک شه. 

 "چند روایت معتبر"

مصطفی مستور

نوشته شده در تاريخ شنبه 1387/05/05 توسط نازنین |
Blog Skin