نگاهت را از من دزدیدی،
دستانت را و لبخندت را هم!
نمی گویم دلت را،
که سهمی از آن نداشتم.
آری،دزدیدی!
مگر نه همان روز اول
دستم را به مهربانی گرفتی
و معصومانه به رویم لبخند زدی؟!
نکند این ها را به ودیعه گذاشته بودی؟!
مگر خیانت دیدی از من
که باز پس گرفتی همه شان را؟!
سرمای دستانم تو را آزرد
که دست در دست آتش گذاشتی؟!
یا از یک رنگی لبخند لبانم بیزار شدی
که اسیر لبخند ملون کاذبان شدی؟!
اکنون چیز زیادی از تو نمی خواهم
فقط به چشمانم لبخند بزن!
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1385/10/17 توسط نازنین
|
بامی به سر ندارم
تمام برف آسمان بر سقف خانه ام نشسته است
زمین را کی پارو کنم؟
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1385/10/06 توسط نازنین
|