آیینه چون شکست؛
قابی سیاه و خالی،
از او به جای ماند...
با یادِ دل-که آیینه ای بود-
در خود گریستم.
بی آیینه،چگونه درین قاب؛زیستنم؟!
"فریدون مشیری"
بر عکس همه عاشق محدودیت ها بودم،
اما افسوس که خطوط قرمزت رنگ باختند.
آهسته قدم بر می داشتم
تا خدشه ای بر ندارد
تو مرا ترساندی
یهو افتاد و شکست
به خودم قول دادم بار آخر باشد
ولی یادم هست
دفعه ی آخر پیش، قلب تو،دستم بود.
هست عاقل هر زمانی در غم پیدا شدن
هست عاشق هر زمانی بیخود و شیدا شدن
عاقلان از غرقه گشتن برگریز و بر حذر
عاشقان را کار و پیشه غرقه ی دریا شدن
عاقلان را راحت از راحت رسانیدن بود
عاشقان را ننگ باشد بند راحت ها شدن
عشق بوی مشک دارد زان سبب رسوا بود
مشک را کی چاره باشد از چنین رسوا شدن
بر مقام عقل باید پیر گشتن طفل را
در مقام عشق بینی پیر را برنا شدن
" مولوی_دیوان شمس "
ثانیه ها
دقیقه ها
ساعت ها
روز ها
می گذرند
و من مطمئن تر از
ثانیه ها
دقیقه ها
ساعت ها
و روز های
قبل می گویم:
" جای من اینجا نیست"
